خاطراتی نه دور ونه نزدیک
دورباره در کنار هم بودنمان با هم نشستنمان با هم بر خواستنمان آرزویی است که شاید هرگز محقق نشود.....
نکنه من کاری کردم که همتون با هم باهام قهر کردید..... . . . همین الان فهمیدم سه شنبه باید برم مدرسه ...من چه قدر بد شانسم....
پ.ن:به وبلاگ جدیدم سر بزنید..... . . . . مینویسم.... مینویسم تا نیاندیشم به فردا و این که چه خواهد شد ... مینویسم تا به یاد نیاورم که در فردا روزی چه شده است ... مینویسم تا چشمانم به خود اجازه باریدن ندهند ... مینویسم تا نیاندیشم به اینکه خانه ی مهربانی در شرف از بین رفتن است ... مینویسم تا نیاندیشم که هیچ کس نگران این نیست ... مینویسم تا تنهایی فردا را به یاد نیاورم ... مینویسم تا اول مهر روشنگر را مرور نکنم ... مینویسم تا بتوانم لبخند را به اجبار بر لبانم حک کنم .... مینویسم ...اما نوشتنم بهانه ایست ...بهانه ای شاید کودکانه برای فرار از هزاران اندیشه ی تلخ وغم انگیز..
پ.ن:یک ماه پیش یکی ازتون در خواست کمک کرد ....ولی جوابی نشنید... منو یادتون نره توی این شلوغی.......... عیدتووووووووون مبارک ایام خوووبی رو براتون آرزو می کنم دوباره افطار دوباره سحر ...دوباره جمع شدن همه دور هم به بهانه ی افطاری وغیره وذلک...از یه لحاظ هر روز به مهر نزدیک تر می شیم...ومن هیچ دلیلی بر موندنم تو صابرین با اون بچه های بی معرفتش پیدا نمی کنم...و از طرف دیگه ظرف وجودم پره پره واصلا دلم نمی خواد مهر بشه تا مجبور شم دوباره اونا رو تحمل کنم...فکر کنم به اندازه ی کافی شکسته شدم ...دیگه طاقت ندارم ...هیچ کدومومتون راه حلی برای من نداره؟؟؟؟
آه.... تو را چه شده است؟ چرا باز غم به خود راه داده ای؟چرا لبخند را به میهمانی لبانت دعوت نمی کنی؟چراهنوز در چشمانت ابر اضطراب و تلاطم می بارد؟مگر نگفتی تمام شد ؟مگر نگفتی 20 خرداد روز آزادی توست؟مگر نگفتی بعد ار آن روز تو دوباره خشنود می شوی؟تو را چه شده است ؟این سیلاب اشک چیست که بر پهنای صورتت خود نمایی می کند؟تو اشک می ریزی یا خون میگریی؟چشمانت را ببین هم چو کاسه ای انار در مقابل نوازش خورشید میان انبوهی از قطرات باران چه کبود شده است!لبانت را بس گزیده ای به خون نشانده ای! تو را چه شده است؟دوباره چه شنیده ای که اینگونه به خروش درآمده ای؟؟؟؟ مرا! مرا چه شده است؟تو چرا می پرسی؟تو که مرا می شناسی؟تو که از حال دلم خبر داری ؟لبخند را تا به حال دیده ای در مراسم عزا دعوت شود؟پس چرا از من اینچنین می خواهی؟؟ آری من هنوز هم میگویم ، تمام شد آن کابوس های شبانه روزی زجر آور به راستی تمام شد!اما اشک من اشک خونین من بهر این نیست!من در این یکسال در این هجر زجر آور ،جایی را داشتم که هر روزی وهر وقتی که دلم می گرفت ،هر گاه دستانم توان نوشتن وزانوانم توان رفتن و ذهنم توان تابندگی نداشت ،به آنجا می گریختم.،ولی حال، من، من تنها باید شاهد باشم که تنها میعادگاهمان را ،مبدا ومقصد خاطراتمان را می خواهند زیر خروار ها خاک مدفون کنند... جایی که تا دیروز (که با هم بودیم)کوچک بود و امروز (که دور از یکدیگریم)دنیای مهربانی نام گرفته است ... مرا چه شده است ؟مرا هیچ نشده است !تنها دلتنگی است که گریبان مرا گرفته است و آزادم نمی کند !دلتنگی ای که برای توست..برای بودن با توست...برای دوستی با توست...اینست که مرا رها نمیکند.... حال تو بگو تو چرا می گریی؟؟؟؟ تصمیم گرفتم قبل از تخلیه مدرسه با هم بریم روشنگر هر کس پایس بیاد .... وعده ی ما: ۲۴ تیر ماه ساعت ۵/۱۲-۷ ببخشید اگر تو این مدت ژستی نذاشتم! از این به بعد می زارم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دو ماه از تابستون گذشت...از یه لحاظ ماه رمضون شده ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یادمه یه بار یکی گفت موندنم تقصیر خودمه...ولی باید بدونید دست من نیست...
![]()
| Design By : Night Skin |


