خاطراتی نه دور ونه نزدیک
دورباره در کنار هم بودنمان با هم نشستنمان با هم بر خواستنمان آرزویی است که شاید هرگز محقق نشود.....
زندگی خانه ایست در آسمان که سازه اش ستاره است *** زندگی محله ایست در زمین که عاشقش هر آن زمان که نیستی ،تو را به یاد آورد *** زندگی نشانه ایست برای اینکه هر زمان وهر مکان برای تو به سجده افتد وستایشت کند *** زندگی ترانه ایست تا من وتو را میان لحظه های بی کسی گم کند... *** زندگی جوانه ایست تا میان قلب هایمان سر برآورد *** زندگی زمزمه ایست بر لبان من که بهر تو ترانه می شود *** زندگی لحظه بودن ما در نگاه هایمان *** زندگی صدای خنده هایمان *** زندگی چشمه روشن عشق بر اشک شوق دیدار هایمان *** زندگی لحظه ایست برای با هم بودن برای با هم زیستن زمدگی یعنی من قلم و دل بی تاب نوشتن دست هایم اما توانی ندارند...هر چه می کنم که کلمات را در کنار هم قرار دهم تا سخنی از دل بنویسم نمی شود ...تنها کلمات کلیشه ای –که روزی ده ها بار بر روی دیوار ها می بینمشان- ذهنم را مشغول کرده است... و خدایی که در این نزدیکی هاست... ترنم صدای باران ، وزش مادرانه نسیم،سوسوی نور خورشید از میان ابر های خشن و برنده، همه وهمه تنها یاد تو را در ذهنم پر رنگ تر می کند... در میان انبوه درختان بلند قامتت که همواره نام تو –نام پروردگار مهربان مرا –فریاد می زدند ، قدم می زدم .اشک هایم ،با قطرات باران یکرنگ شده و قلبم بسیار می تپید ... دستانم یخ کرده بود و تو از همیشه نزدیک تر بودی وبرای اولین بار شب را روشن تر از روز می دیدم... نمی دانستم چرا حالم امشب اینگونه است... نمی دانستم چرا تو اینقدر نزدیکی... نمی دانستم چرا دلم اینقدر برای ظهور حبیبت بی تابی می کند... نمی دانستم چرا ظلم دیگران این قدر به چشمانشان کمرنگ می آید ... نمی دانستم چرا باید خوبان اینقدر تنها باشند و بدان به این حد گستاخی کنند... سرنوشت مرا در پیدا کردن جواب این ندانستن ها تنها گذاشته بود ومن دلیل این را هم نمی دانستم. روز ها از پی هم می گذشت من در مقابل تمام اتفاقات و تمام سخمان نا حق سکوت می کردم و هیچ نمی گفتم ..سعی می کردم دوست و یار خوبی برای دوستان و یارانم باشم وبا سخنانم انان را نیازازم ...بدور از ابنکه هیچ کس در مخیله اش هم به ناراحت من نمی اندیشید... چند ماه گذشت ... وقایع هر روز برایم روشن تر می شد ...به عینه می دیدم که دست شیطان چه گونه رو می شود و چه حیف که خوبان دیروز بازیچه های شیطان امروزند...آنان که در خیالشان فرشته نجات مردمند ودر حضورشان فرشته مرگشان ... خدای من ! لبخند هایت را که بر صحنه روزگار به یادگار گذاشته بودی ،دیدم ...لطفت را، عشقت را، مهرت را در میان سه ماه تنهایی و گستاخی دیدم ...دیدم که تنهایی ام اینبار مفهومی زیبا دارد : در آن سوی ناکامی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست.... -. تنهایم مگذار .- نکنه من کاری کردم که همتون با هم باهام قهر کردید..... . . . همین الان فهمیدم سه شنبه باید برم مدرسه ...من چه قدر بد شانسم....
پ.ن:به وبلاگ جدیدم سر بزنید..... . . . . مینویسم.... مینویسم تا نیاندیشم به فردا و این که چه خواهد شد ... مینویسم تا به یاد نیاورم که در فردا روزی چه شده است ... مینویسم تا چشمانم به خود اجازه باریدن ندهند ... مینویسم تا نیاندیشم به اینکه خانه ی مهربانی در شرف از بین رفتن است ... مینویسم تا نیاندیشم که هیچ کس نگران این نیست ... مینویسم تا تنهایی فردا را به یاد نیاورم ... مینویسم تا اول مهر روشنگر را مرور نکنم ... مینویسم تا بتوانم لبخند را به اجبار بر لبانم حک کنم .... مینویسم ...اما نوشتنم بهانه ایست ...بهانه ای شاید کودکانه برای فرار از هزاران اندیشه ی تلخ وغم انگیز..
پ.ن:یک ماه پیش یکی ازتون در خواست کمک کرد ....ولی جوابی نشنید... منو یادتون نره توی این شلوغی.......... عیدتووووووووون مبارک ایام خوووبی رو براتون آرزو می کنم دوباره افطار دوباره سحر ...دوباره جمع شدن همه دور هم به بهانه ی افطاری وغیره وذلک...از یه لحاظ هر روز به مهر نزدیک تر می شیم...ومن هیچ دلیلی بر موندنم تو صابرین با اون بچه های بی معرفتش پیدا نمی کنم...و از طرف دیگه ظرف وجودم پره پره واصلا دلم نمی خواد مهر بشه تا مجبور شم دوباره اونا رو تحمل کنم...فکر کنم به اندازه ی کافی شکسته شدم ...دیگه طاقت ندارم ...هیچ کدومومتون راه حلی برای من نداره؟؟؟؟
آه.... تو را چه شده است؟ چرا باز غم به خود راه داده ای؟چرا لبخند را به میهمانی لبانت دعوت نمی کنی؟چراهنوز در چشمانت ابر اضطراب و تلاطم می بارد؟مگر نگفتی تمام شد ؟مگر نگفتی 20 خرداد روز آزادی توست؟مگر نگفتی بعد ار آن روز تو دوباره خشنود می شوی؟تو را چه شده است ؟این سیلاب اشک چیست که بر پهنای صورتت خود نمایی می کند؟تو اشک می ریزی یا خون میگریی؟چشمانت را ببین هم چو کاسه ای انار در مقابل نوازش خورشید میان انبوهی از قطرات باران چه کبود شده است!لبانت را بس گزیده ای به خون نشانده ای! تو را چه شده است؟دوباره چه شنیده ای که اینگونه به خروش درآمده ای؟؟؟؟ مرا! مرا چه شده است؟تو چرا می پرسی؟تو که مرا می شناسی؟تو که از حال دلم خبر داری ؟لبخند را تا به حال دیده ای در مراسم عزا دعوت شود؟پس چرا از من اینچنین می خواهی؟؟ آری من هنوز هم میگویم ، تمام شد آن کابوس های شبانه روزی زجر آور به راستی تمام شد!اما اشک من اشک خونین من بهر این نیست!من در این یکسال در این هجر زجر آور ،جایی را داشتم که هر روزی وهر وقتی که دلم می گرفت ،هر گاه دستانم توان نوشتن وزانوانم توان رفتن و ذهنم توان تابندگی نداشت ،به آنجا می گریختم.،ولی حال، من، من تنها باید شاهد باشم که تنها میعادگاهمان را ،مبدا ومقصد خاطراتمان را می خواهند زیر خروار ها خاک مدفون کنند... جایی که تا دیروز (که با هم بودیم)کوچک بود و امروز (که دور از یکدیگریم)دنیای مهربانی نام گرفته است ... مرا چه شده است ؟مرا هیچ نشده است !تنها دلتنگی است که گریبان مرا گرفته است و آزادم نمی کند !دلتنگی ای که برای توست..برای بودن با توست...برای دوستی با توست...اینست که مرا رها نمیکند.... حال تو بگو تو چرا می گریی؟؟؟؟ تصمیم گرفتم قبل از تخلیه مدرسه با هم بریم روشنگر هر کس پایس بیاد .... وعده ی ما: ۲۴ تیر ماه ساعت ۵/۱۲-۷
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دو ماه از تابستون گذشت...از یه لحاظ ماه رمضون شده ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یادمه یه بار یکی گفت موندنم تقصیر خودمه...ولی باید بدونید دست من نیست...
| Design By : Night Skin |


